على اكبر دهخدا
1143
امثال و حكم ( فارسى )
مپسند اينكه آن لعين خبيث * بجهاند كميت چون ادهم تو پسندى فسان خاطر من * زو شود چون فسانهء شولم . سنائى . فسانهء كهن و كارنامهاى بدروغ * به كار نايد رو در دروغ رنج مبر . فرخى . نظير : سخن نو آر كه نو را حلاوتى است دگر . فرخى . و رجوع به : اگر جفت گردد زبان . . . ، شود . فسردگان ز كجا و دم صفا ز كجا * ( فسردگانرا همدم چگونه برسازم . . . ) خاقانى . فسون مسيحا گل مرده را * دهد جان نو نه دل مرده را . حضرت اديب . فصل كردن ميتوان پيوند كردن مشكل است . فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ . . . عَلَى الْقاعِدِينَ دَرَجَةً . قرآن كريم . سورهء 4 . آيهء 97 . فضل بايد براى آوازه * اصل نايد برون ز دروازه . مكتبى . رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت . . . ، شود . فضل تبر خون نيافت هرگز سنجد * گرچه بديدن چو سنجد است تبر خون . ناصر خسرو . فضل را روزگار كى پوشد * ( . . . كس به گل آفتاب نندايد ) رشيد وطواط . فضل را هرچند كه پنهان دارند آخر آشكارا شود چون بوى مشك . ابو الفضل بيهقى . فضل گل دليل نقص خار است * ( ز فضلش نقص بدخواهان بيفزود كه . . . ) اديب صابر . فضل مردان بر زنان اى بو شجاع * نيست بهر قوت و كسب و ضياع ورنه شير و پيل را بر آدمى * فضل بودى بهر قوت اى عمى فضل مردان بر زن اى حالىپرست * زان بود كه مرد پايانبينتر است مرد كاندر عاقبتبينى خم است * او ز اهل عاقبت از زن كم است . مولوى . فضل و ادب مرد مهين نيست اويست * شايد كه نيرسى ز پدر وز عم و خالش . ناصر خسرو . رجوع به آنجا كه بزرگ بايدت . . . ، شود . فضل و هنر است مايهء مرد * ( . . . از خلعت و از كمر چه خيزد . ) جمال الدين عبد الرزاق . فضل و هنر ضايع است تا ننمايند * عود بر آتش نهند و مشك بسايند . سعدى . فضولى را بجهنم بردند گفت هيزمش تر است . نظير : دخل فضولى النار فقال - الحطب رطب . مولد . فضيلت آخوند معلوم شد . فضيلت حكيم صاحب معلوم شد . بيش مگو نادانى تو بدانچه گفتى پيدا شد .